but in my life you are a dream
but in my life you are a dream
بی تفاوت از کنار هم بگذریم
و
بگوییم:
آن غریبه چقدر شبیه خاطراتم بود .
![]()
![]()
![]()
شاید دوست داشتن همین باشد...
بشینی یا بروی .
بلکه منظم شده است.
دریای بی برو ...... برگرد .
ساز می زنی؟
سوز دل من شنیدنی است
سازت را کوک کن .
بین خط خطی های دفتر تقدیرم فقط اسم تو می رقصه ...
اما حیف که با ساز مخالف .
هر رفتنی رسیدن نیست . اما برای رسیدن راهی جز رفتن نیست .
فرودگاهی که دلواپس آمدن باشد کو؟
آبی که در حوصله اش می ریختم سر آمدنی بود
نمی دانستم!
تا به خود برسم
خدا آنقدر دور نیست
که نزدیکتر بشوم
خدا آنقدر دور نیست
این را به آدم ها حالی نمی کنند
ماستمالی می کنند.
هر لحظه در کنار تو باشم ٬ خدا نخواست
می خواستم بهانه ی آرامشت شوم
هر روز بی قرار تو باشم ٬ خدا نخواست
خورشید دست های مرا خوب حس کنی
یک عمر نو بهار تو باشم ٬ خدا نخواست
گفتم کنار جاده بمانم بعد تو
تندیس انتظار تو باشم ٬ خدا نخواست
بر روی میز باز تکان داد با ادا
یک لحظه چشم دوخت به فنجان خالی ام
آرام و سرد گفت که در طالع شما
قلبم تپید ٬ باز عرق روی صورتم
گفتم بگو ٬ مسافر من میرسد؟ و یا ...
با چشم های خیره به فنجان نگاه کرد
گفتم چه شده ؟... سکوت و تکرار لحظه ها
آخر شروع کرد به تفسیر فال من
با سر اشاره کرد که نزدیک تر بیا
اینجا فقط دو خط موازی نشسته است
یعنی دو فرد دلشده ی تا ابد جدا
انگار بی امان به سرم ضربه می زدند
یعنی که هیچ وقت نمی آید او خدا؟
گفتم درست نیست از اول نگاه کن
فریاد زد:... بفهم! رها کرده او تو را ...

ره نمی جویم به سوی شهر روز
بی گمان در قعر گوری خفته ام
گوهری دارم ولی آن را ز بیم
در دل مرداب ها بنهفته ام.
که در پناه شب٬ به سوی ماه می گریخت
از انتهای باغ شنیدید؟
گرچه چون موج مرا شوق ز خود رستن بود
موج موج دل من تشنه ی پیوستن بود
یک دم آرام ندیدم دل خود را همه عمر
بس که هر لحظه به صد حادثه آبستن بود
چشم تا باز کنم فرصت دیدار گذشت
همه ی طول سفر یک چمدان بستن بود.

پشت میز صبحانه
پشت چراغ قرمز
این همه ی ماجرا نمی شود.
در سطل آشغال
با گربه های یتیم
دنبال خودم می گردم
دنبال آسمانی که هنوز رنگ نشده است
این همه ی ماجرا نمی شود.
حالا در خیابان هایی که ندیده ام
عید است
تولد روزی دیگر(!)
همیشه یادم می رود
از بازار برای خودم
لبخند بخرم!!
راهی بجز گریز برایم نمانده بود
این عشق آتشین پر از درد بی امید
در وادی گناه و جنونم کشانده بود
رفتم که داغ بوسه ی پر حسرت تو را
با اشک های دیده ز لب شست و شو دهم
رفتم که ناتمام بمانم در این سرود
رفتم که با نگفته به خود آبرو دهم
رفتم ٬ مگو٬ مگو که چرا رفت٬ ننگ بود
عشق منو نیاز تو و سوز و ساز ما
از پرده ی خموشی و ظلمت٬ چو نور صبح
بیرون فتاده بود به یک باره راز ما
رفتم٬ که گم شوم چو یکی قطره اشک گرم
در لا به لای دامن شب رنگ زندگی
رفتم که در سیاهی یک گور بی نشان
فارغ شوم ز کشمکش و جنگ زندگی
من از دو چشم روشن و گریان گریختم
از خنده های وحشی طوفان گریختم
از بستر وصال به آغوش سرد هجر
آزرده از ملامت وجدان گریختم
ای سینه در حرارت سوزان خود بسوز
دیگر سراغ شعله ی آتش ز من مگیر
می خواستم که شعله شوم ٬ سر کشی کنم
مرغی شدم به کنج قفس بسته و اسیر

لیک بر این سوختن دل بسته ام.
آنکس که مي گفت دوستم دارد عاشقي نبود که به شوق من آمده باشد رهگذري بود که روي برگهاي خشک پاييزي راه مي رفت صداي خش خش برگها همان آوازي بود که من گمان مي کردم ميگويد: دوستت دارم
روز اول پیش خود گفتم دیگرش هرگز نخواهم دید
روز دوم باز می گفتم لیک با اندوه و با تردید
روز سوم هم گذشت اما بر سر پیمان خود بودم
ظلمت زندان مرا می کشت ٫باز زندانبان خود بودم
آن من دیوانه ی عاصی در درونم های و هو می کرد
مشت بر دیوارها می کوفت ٫روزنی را جست و جو می کرد
می شنیدم نیمه شب در خواب ٫ های های گریه هایش را
در صدایم گوش می کردم درد سیال صدایش را
شرم گین می خواندمش بر خویش از چه رو بیهوده گریانی
در میان گریه می نالید: دوستش دارم نمی دانی؟

خواهم از تو ... در تو آورم پناه
موج وحشیم که بی خبر ز خویش
گشته ام اسیر جذبه های ماه
گفتی از تو بگسلم ... دریغ و درد
رشته ی وفا مگر گسستنی است؟
بگسلم ز خویش و از تو نگسلم
عهد عاشقان مگر شکستنی است؟
که نروید جز خار،
که نتوفد جز باد ،
که نخیزد جز مرگ ،
که نجنبد نفسی از نفسی:
خفته در خاک کسی!

کاین آب آتشین
دیریست ره به حال خرابم نمی برد!
این جام ها که در پی هم می شود تهی
دریای آتش است که ریزم به کام خویش
گرداب می رباید و آبم نمی برد !

هان ای عقاب عشق !
از اوج قله های مه آلود دوردست
پرواز کن به دشت غم انگیز عمر من
آنجا ببر مرا که شرابم نمی برد...!

آن بی ستاره ام که عقابم نمی برد!

در راه زندگی ،
با این همه تلاش و تمناو تشنگی ،
با این که ناله می کشم از دل که : آب... آب...!
دیگر فریب هم به سرابم نمی برد!

پر کن پیاله را...
می ترسم از لحظه ی بعد
و از این پنجره ایی که رو به احساسم گشوده شده..
